زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

بسم الله الرحمن الرحیم

 

داشت مقتل می خوند و من،

بی اراده لبــ م را گاز می گرفتم!

انگار می خواستم حواس ذهنم رو پرت کنم،

که تصور نکند ...

 

بعدها داشتم فکر می کردم،

آسمون که شاهد همه ی آن صحنه ها بود،

چطور سرنگون نمیشد؟

یا زمین چطور تــ کــ ه  تــ کــ ه شدن عزیزترین بنده های خدا را تحمل می کرد و

در مدار مقررش باقی می ماند؟

درست که بدون امر پروردگارشان، اجازه ی حرکت دیگری ندارند؛

اما به هر حال هر موجودی، تاب تحملی دارد...

 

خواندم؛

اَینَ السّبب المتصل بین الارض و السماء ...؟

شک ندارم

اگر زمین امید نداشت که روزی شما قرار است بر خاکش قدم زنی،

و آسمان اگر نمی دانست روزی قامت شما را برانداز خواهد کرد،

هرگز تاب نمی آورد

پرپر شدن گل های فاطمه سلام الله علیها و علی علیه السلام را ...

--------------------------------------------------------------------

رفتی از خویش که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی...

 

زخم ها با تو چه کردند؟ جوان تر شده ای

به خدا بیشتر از پیش، پیمبر شده ای...

 

غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا

آه، لب وا کن و انگور بخواه از بابا ...

 

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

 

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم ... 

حمیدرضا برقعی

/ 6 نظر / 10 بازدید
ساقی

ای تجلی صفات همه برتر ها چقدر سخت بود رفتن پیغمبر ها..... محشر بود....دلم لرزید رفیق....

h

توجه کردید که ما اگر چیزی تصور نکنیم ، هیچ گریه ایی هم نمیکنیم !؟ بنابراین گریه ی ما عموما بخاطر تصورات خود ماست ، یعنی این گریه ذاتی نیست . حتی میشود خود را هم در صحرای کربلا در حال شهید شدن تصور کرد و برایش گریه کرد ! هنوز هم نمیفهمم هیچ چیز .

نسل چهلم

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید با نوای پسرم وا پسرم می آید...

زهرا

خیلی عالی بود... قالب وبلاگ فوق العاده س... التماس دعا...

قاصدک

در پاسخ به کامنت خصوصی: حرف شما کاملا صحیح است و البته تذکر به جایی بود، اما برداشتتان از گفته هایم، کامل نیست! کاش وبلاگی داشتید که در آنجا میتوانستم برایتان کامنت بگذارم، تا بیشتر صحبت کنیم .