پدر و پسر ...

دیشب سریال مختار برایم روضه میخواند...

از "عمـــره"  تا  " ثابـــت " ...

از " وداع امام با علی اکبرش "  تا  "  زینب و گرداندن اسرا در کوچه و ... " ....

 

عجیب بود رابطه میان این پدر وپسر؛

سخت بود برای مختار ، جدایی پسرش در این آخرین روزها ....

                      که دور شدنش را با تمام جان نظاره میکرد تا او را بیشتر دیده باشد .  

و لابد تلخ بود برای پسر ؛ قبول این امر پدر...

که می خواست با شیرینی آغوش پدر ، جبرانش کند.

وسنگین بود برای هر دو نفس کشیدن، وقتی پسر در آغوش پدر جای گرفت...

و سنگینتر ش میکرد فکر کردن به : آخرین دیدار ، آخرین آغوش ...

 

عجیب بود رابطه میان این پدر وپسر؛

گمان نمیکنم در تمام عالم، میان یک پدر وپسر این همه عاطفه ، اینهمه عشق ، اینهمه انس و ارادت حاکم باشد.

.

.

.

.

صحابی همه رفته بودند. او اما نزدیکترین، محبوب ترین و دوست داشتنی ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود.

و شاید این کلام پسر دلش را آتش زده بود که:" پدر جان ! خدا پس از تو مرا به قدر چشم بر هم زدنی زنده نگذارد ."

.

.

.

چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جا نسوز وداع !

سکینه آمده بود و دست هایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقیه گرد کفش های برادر را می سترد. عباس ؛ عباس انگار قرآن پیدا کرده بود. علی را نوازش نمی کرد ، ستایش می کرد . علی را نمی بوسید ، می پرستید . جانش را سر دست گرفته بود و پروانه وار گرد او می گشت. من گفتم هم الان است که عباس بر علی اکبر سجده کند.چه دنیایی بود میان این ها...

بگذار از زینب چیزی نگویم . یاد او تمام رگ های مرا به آتش می کشد...

تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر مادری کنی ؟ که سینه بکوبی ؟ که صورت بخراشی؟ که قدم هایش را به اشک چشم بشویی ؟ ... ببین لیلا تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد ؟ ...

فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت . پیش از این هر گاه زنان و دختران خیام بی تابی می کردند ، امام ، علی اکبر را به تسلی و آرامش می فرستاد. اما اکنون کـــه را به تسلای کـــه می فرستاد؟ با دست ودل مجروح ، کدام مرهم بر زخم  که می گذاشت؟

نمی دانم وقتی او لباس رزم بر تن علی می کرد، هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده و به حق پیوسته ببیند؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او کمربند "ادیم" به یادگار مانده از پیامبر را بر کمر فرزند ، محکم می کرد به وضوح کمر خودش انحنا بر می داشت؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او شمشیر مصری را بر اندام استوار پسر حمایل می کرد، چهار ستون بدنش می لرزید؟ ...

این چه رابطه بود میان این دو که با نگاه ، جان هم را به آتش  می کشیدند و  با نگاه بر جان هم مرهم می نهادند؟ ...

پدر به علی اکبر گفت : " پیش رویم ، مقابل چشمانم راه برو ! " و او راه رفت . چه می گویم؟ راه نرفت. ماه را دیده ای که در آسمان چگونه می رود ؟ چطور بگویم؟ طاووس خیلی کم دارد . اصلا گمان کن که سرو ، پای راه رفتن داشته باشد ! نه ، پای راه رفتن نه ، قصد خرامیدن داشته باشد ...

و حسین سر به آسمان بلند کرد و گفت : " شاهد باشد خدای من ! جوانی را به میدان  می فرستم که شبیه ترین خلق به پیامبر توست در صورت ، در سیرت ، در کردار ، در گفتار و حتی در گام های رفتار . تو شاهدی خدای من که ما هر بار برای پیامبر دل تنگ می شدیم ، هر بار دلمان سر شار از مهر پیامبر می شد، به او نگاه می کردیم . "

.

.

.

وحشت مرگ بر سپاه دشمن سایه انداخت . لشگر دشمن شده بود مثل یک پیکری که حالا دیگر نفس نمی کشید. فقط تعداد کشته نیست که دشمن را به وحشت می اندازد ، کیفیت قتل گاهی به مراتب رعب انگیز تر از تعداد مقتول است . هیچ کدام از آنها مجال جنگیدن پیدا نکرده بودند. و این یعنی رقیب خبره تر از این است که خود را به تکاپوی عبث خسته کند.

اما این ها هیچ کدام مهم نیست . مهم نگاهی است که میان این پدر و پسر ، رد و بدل می شود. مهم " فتبارک الله " ی است که بر لب های پدر می نشیند . مهم مژگان سیاهی است که به تحسین فرود می آید و بر می خیزد. مهم نسیم " لا حول " ی است که از کوهسار پدر به لاله زار پسر می وزد.

اما ناگهان رنگ از رخساره امام پرید و نگاه نگرانش بر پشت علی اکبر پهن شد. ابن سعد که دیده بود عاقبت جنگ تن به تن شکست محتوم است، دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود.

.

.

.

جنگ اندک اندک به سردی می گرایید و به سمت وقفه ای موقت نزول کرد.... و این فرصتی بود تا علی دوباره نفس در نفس با پدر رو به رو شود.

اما چه رو به رو شدنی ! پسری زخم خورده ، مجروح ، خون آلود و لب ها از تشنگی به سان کویر عطش دیده و چاک چاک ؛ با پدری که انگار همه ی دنیاست و همین یک پسر.

.

.

.

علی به امام گفت که " پدر جان عطش دارد مرا می کشد. " اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا؟ ماجرا ، ماجرای وصال و دیدار بود. ماجرا ، ماجرای این فاصله مقدر بود. ماجرای این زمان لـَـخت ، این ساعات سنگین ، این لحظه های کند.

روح او با خدا پیوند خورده بود، با خدا در هم آمیخته بود ، در خدا ممزوج شده بود. اما مشکل او این پیوند نبود . پیوند دیگری از این سمت بود . پیوندی که باز غیر خدایی نبود ، اما کار را برای کندن و رفتن ، مشکل می کرد.

علی در میدان می جنگید ، اما چشم به پدر داشت. با شمشیر نه ، که با برق نگاه پدر بازی می کرد . میدان چه بود در مقابل آن مردمکی که با منظومه ی عرش حرکت می کرد.

از آن سو هم ماجرا چنین بود . و این همان رابطه ای است که گفتم هیچ کس نمی تواند بفهمد. که گفتم : " به گمانم امام ، دل از علی نکنده بود."

اگر علی این همه وقت در میدان چرخید و جنگید و زخم خورد و نیفتاد ، اگر علی این همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت ، اگر از علی به قاعده دو انسان خون رفت و هم چنان ایستاده بود ، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.

پدر نه ، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه ی زمین بگریزد ؟! قلب کسی در دست امام زمانش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نمی شود . و این بود که نمی شد. و ... حالا این دو می خواستند از هم دل بکنند.

امام برای التیام خاطر علی ، جمله ای گفت. جمله ای که علی را در این دل کندن تحمل بخشد :

-          پسرم ! عزیزم! نور چشمم ! سرچشمه رسول الله در چند قدمی است . چشم بپوش از این چشمه !

-          به زودی من نیز به شما می پیوندم .

آبی بر آتش ! انگار هر دو قدری آرام گرفتند ...

.

.

.

علی دیگر تشنه نبود. آنچه اکنون او داشت ، شادمانی و طربی غیر قابل وصف بود . حال او زمین تا آسمان با میدان اول تفاوت می کرد . اگر پیش از این ، به هر بهانه ای دزدیده به پدر نگاه می کرد ، اکنون آشکارا از تلاقی دو نگاه پرهیز داشت . حسین اکنون خود او بود . به کجا باید نگاه میکرد ؟!

ناگهان رگبار تیرها بود که به سمتش هجوم آورد... التماس نکن لیلا ! اینجای ماجرا را تا قیام قیامت هم نخواهم گفت. آخر اگر خون فرزندت چشم های اسب را نپوشانده بود که ...

.

.

.

-وای فرزندم ! وای پسرم! وای نور چشمم! وای علی اکبرم ! وای پاره جگرم ! وای همه ی دلم! وای تمام هستی ام !

امام ، با دست های لرزانش ، خون را از سر و صورت و لب و دندان علی می سترد ...

-و چه زود است پیوستن من به تو پسرم ، پاره جگرم.

پدر از سر جنازه پسر بر خاست ، اما چه برخاستنی ! انگار کوه اندوه را بر دوش می کشید...

لحظه ای بعد ، پیر مردی که شمشیرش را عصا کرده است، در حلقه ای از جوانان بنی هاشم به سمت جنازه ی علی پیش می آید. اگر پیکر تکه تکه نبود ، چه نیازی به این همه جوان بود ؟ ...

.

.

.

----------------------------------------------------------------------

بغضـــــ نوشتــــ : بقیه ی روضه را خودتان از کتاب " پدر ، عشق و پسر " بخوانید ! اشک امان نوشتنم نخواهد داد ...

آهـــــ نوشتـــــ : با خودم می گویم امام هربار برای پیامبر دل تنگ می شدند به علی اکبر نگاه می کردند... ما چطور باید داغ این همه دلتنگی را تحمل کنیم ؟ ...

اَین وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء...

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسنگر بسیجی

سلام آفرین بر احساس لطیف شما که برخاسته از عشق حسین است. یعنی نام حسین ع چنین شیوایی قلمی را الهام میبخشد یاحسین

رضا یاراحمدی

سلام بر شما موفق باشید . برای من هم دعا کنید. باز هم به من سر بزنید.

زهیر

من دیگر حتی توان ِ فکر کردن به مختار این هفته را ندارم ... عجب روضه بازاری بود ...

یاردبستانی

بنام حق" سلام دوست عزیز ما دودوست برگشتیم ولی با آدرس جدید واسم جدید ازاین پس مارو درپرشین با نام یاردبستانی بشناسید منتظرهستیم

ترنج

داغ که داغ حسین نمی شود می دانم اما من نیز اعتراف کرده بودم زینب نیستم ... معترفم که خدا خیر کثیر است و منتهای تمام خیرها باشد باز هم برای بعد... هرچه خدا خواست همان می شود...

سرباز گمنام

سلام بزرگوار سبک و آسوده و آرام... غم کربلا که بيايد غمهاي دگر خواهند رفت! ما را غم کربلا بس است. مي‌خواهيم غم دنيا را چکار؟ با زمزمه‌هاي هزاران در هزاران مي‌گويم«صلي‌الله عليک يا ابا عبدالله و صلي‌الله عليک يا ابا عبدالله و صلي‌الله عليک يا اباعبدالله» فکر نمي‌کنم اگر تا سحر هزاران در هزاران زمزمه کنيم سلام بر تو حسين، دلمان آرام بگيرد! دعا بفرمائید

montazer

و سلام نامي از نام هاي خداست ... سلام ؛ مطلبتون رو كامل خوندم بسيار زيبا و خوندني بود . ممنون به روزم با " الهي و ربي من لي غيرك ... " منتظر حضور گرمتان هستم . موفق باشين التماس دعاي مخصوص يا علي

سیب سرخ

متن خیلی زیبایی بود...حرف خیلیا بود ... به روزم با/پنجره فولاد رضا... برات كربلا ميده.../

قصر آرزو

وبت خیلی ارومو نازه جدا کننده هاهم زیبان[گل]