امیر آفتاب

السلام على المعذَّبِ فى قَعرِ السُّجُون و ظُلَمِ المَتامیر ذى الساق المَرضُوضْ بِحِلَقِ القیود و الجنازة المنادى علیها بِذُلِّ الاستخفاف

در آن سکوت مه آلود صحرا، آسمان مات و مبهوت ماند تا آن زمان که پیکر تو - که مردى از تیره روشنیها بودى - بر سریر تخته پاره اى روى دوش چهار غلام زنگى تا اوج فردا مى رفت. هفت پشت آسمان لرزید؛ آن هنگام که روح بلندت از قید و بند زمان مردمان پست دنیازده رهایى مى یافت و هق هق گریه عرش شانه هاى زمین را تکان داد؛ آن زمان که با تمام وجودت دست اجابت به آسمان بلند کردى: «خدایا! از قفس تنگ تن رهایم کن». این نگاه ستاره هاست که امشب چون نگاه خسته تو به خواب رفته و شب ناله اى غریب در عزایت سر مى دهد و باز دوباره چشم مبهوت زمان گل پرپر دیگرى را دید که در هجوم بادهاى فتنه، در شراره آتش کینه سوخت.

آقاى من! اى غربت بى نهایت! پژواک صدایت دایره در دایره از فراسوى ازل تا ابد مى رود و تا قیامت همه جا محشر کبراى تو خواهد بود؛ تو که یک جهان پنجره از بانگ رسایت بیدار شد.

راحت شدى اى مولاى من! از «این گرداب هایلى که هیچش کناره نیست». از این مردمان صد رنگ پست کردار که بس عذرها براى کشتنت آراستند؛ اما تو خود نیک مى دانى - و آنها نیز - که «جز کینه در دل ایشان بهانه نیست». چه قدر سعى کردند نور الهى تو را خاموش کنند غافل از این که:

«یُریدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأفْواهِهِمْ و اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو کَرِهَ الکافِرُونَ» «سوره صف: 8»

امیر قافله آفتاب! تویى که در نگاه گرمت یک جهان ایثار حس مى شود و در چشمانت هزار آینه خواهد جوشید. تو که حق بودى و عین حق هستى و از فراسوى یقین آمده اى.

زخم هاى دلم در مصیبتت دهان باز کرده است. دلم مى خواست بغض سرد گلوى خسته ام را نذر صداى آشنایت کنم و صورت بر غبار قدمهایت نهاده و در وسعت بیکرانه محبّتت گم شوم.


ما و دریای کرمت یا باب‏الحوائج!
چه مى شود که سهم تماشایى از حریم با صفایت را نصیبم کنى.

/ 4 نظر / 10 بازدید
شهید

بسم الله سلام با يک آنتي فيلتر جديد و بسيار قوي براي دانلود به روزيم (رايگان) تا دير نشده استفاده کنيد يا علي [گل][گل][گل]

تخریب چی

سلام علیکم! به شما هم تسلیت! ما باز برگشتیم به سنگر با کلی مهمات! منتظرتون هستم!