دریایم و نیست باکم ازطوفان ... دریا همه عمر خوابش آشفته ست*

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دارند داستان هایی پشت سر هم سوار می شوند، بدون لحظه ای مهلت دادن!

مثل اینکه استادی برود پای تخته، و برایت عالم را به تصویر کشد و بی وقفه از هر گوشه اش رازی بگوید،

و تو که مدت ها تشنه ی شنیدن(دیدن)ش بوده ای،

نمی دانی خودت را رها کنی در خلا بی انتهایی که پیدا کرده ای،

یا از این لذت بگذری و تند تند نکته برداری تا نکند فراموشت شود ...

 

دارند داستان هایی پشت سر هم سوار می شوند، بدون لحظه ای مهلت دادن!

همین که حقیقت داستان را می فهمم، همین که می آیم نکته اش را در دفتر ذهنم ثبت کنم،

خودم را در میانه ی داستانی دیگر می یابم...

 

داستان هایی که انگار آمده اند تا نشانم دهند

آنچه در کتاب ها خوانده ام یا شنیده ام، هرگز حروفی نیستند که قطار شده اند تا  سطری و صفحه ای و کتابی را پر کنند ...

آمده اند تا تصویر کشند هرچه نامحسوس بود ...

 

گاهی درست مانند ماهی سرخ کوچکی که از آب بیرون می افتد،

و تقلا می کند تا نجات یابد هرچند خودش باور کرده است تقلایش بی فایده است ...

اما ناگهان دستی از خاک بلندش می کند و نعمت هایش را به او بر می گرداند،

و ماهی از شرم نا امید شدن، سرخ تر می شود ...

درست مانند همان ماهی می شوم در یک داستان،

و با چشم می بینم، تفسیرِ

" یا مَنْ عَفا عَنْ عَظیمِ الذُّنُوبِ بِحِلْمِهِ  ،  یا مَنْ اَسْبَغَ النَّعْمآءَ بِفَضْلِهِ  ،   یا مَنْ اَعْطَى الْجَزیلَ بِکَرَمِهِ  

یا عُدَّتى فى شِدَّتى  ،  یا صاحِبى فى وَحْدَتى  ،   یا غِیاثى فى کُرْبَتى  ،  یا وَلِیّى فى نِعْمَتى ...

وَلَوْلا رَحْمَتُکَ لَکُنْتُ مِنَ الْهالِکینَ ..."

 

راستش ، من از آن ماهی هم کمترم!

ماهی که از مرزهایش تعددی کند، لااقل تقلا می کند که کسی نجاتش دهد ...

اما من حتی گاهی متوجه نیستم دارم کج می روم،

فقط یکباره خودم را روبه روی ضریح آقایی رئوف می یابم و بعد از آن ...

سایه ی دستی روی سرم پر رنگ تر می شود و من، دوباره نجات می یابم ...

.

.

.

می دانی، تفسیر شیطان و اینکه چطور گام به گام دنبال خود می کشاندت را هم در داستانی دیگر دیدم ...

در مقیاسی کوچک، کوچک تر از آنکه بتوان به آن پی برد مگر به خواست خدا ...

درست مثل همین نانو ذرات مصنوعی که به سختی می شود ساختمانشان را دید ...

اما با ظرافت تمام، مسیر نور را منحرف می کنند ... منحرف می کند تا حق را دور زند و باطلی را جایش نمایش دهد...هست را نیست جلوه می دهد و بعدتر، "هست"ی دیگر، با جلوه تر و پر زرق و برق تر، جایش می گذارد ...

 .

.

.

در یک داستان، خودش را بهتر می شناساندم، که لمس کنم آنچه به زبان آوردم؛

"یا مولای، اَنْتَ الَّذى مَنَنْتَ، اَنْتَ الَّذى اَنْعَمْتَ، اَنْتَ الَّذى رَزَقْتَ، اَنْتَ الَّذى وَفَّقْتَ، اَنْتَ الَّذى اَعْطَیْتَ، اَنْتَ الَّذى هَدَیْتَ، اَنْتَ الَّذى سَتَرْتَ، اَنْتَ الَّذى غَفَرْتَ، ... تَبارَکْتَ وَتَعالَیْتَ، فَلَکَ الْحَمْدُ دآئِماً وَلَکَ الشُّکْرُ ..."

و در آن یکی، خودم را می بینم؛

"اَنـَا الَّذى اَسَاْتُ، اَنـَاالَّذى اَخْطَاْتُ، اَنـَاالَّذى هَمَمْتُ، اَنـَاالَّذى جَهِلْتُ، اَنـَاالَّذى غَفَلْتُ،
اَنـَا الَّذى وَعَدْتُ وَاَنـَا الَّذى اَخْلَفْتُ، ...فَاغْفِرْها لى"

.

.

.

این داستان ها، این قدر شتاب گرفته اند که احساس می کنم، ازبس معطل کردم و درجا زدم، حالا باید غرامتش را بپردازم ...آه من قلة الزاد و طول الطریق ...

به اندازه ی همه ی کسانی که برای رسیدن به جایی دیرشان شده باشد، دلم شور می زند...

 

دلم شور می زند اما؛

مثل کودکی بهانه گیر، که نمی تواند با گام های کوچکش، پا به پای مادرش راه برود، مجبور است چند قدم بدود و چند قدم راه برود، و مدام نق می زند که آرام تر، و گاهی هم حتی لج می کند و قدم از قدم برنمیدارد تا مادرش یا آرام تر برود یا او را بغل کند ...

دنبال فرصتی ست تا داستانی نباشد، تا دوباره آرام گیرد، تا سرجایش بنشیند و از همه چیز فارغ شود ...

مثل یک روز سفید برفی، که در خلوت خودت بی دغدغه قدم بزنی، به هیچ چیز فکر نکنی و چشم هایت را ببندی، و لرزش های کوچک و بی صدای چادرت را به خاطر دانه های برف، حس کنی ...

 

می دانم همین روزها، عاقبت مثل همان کودک، خسته می شود و سر جایش می ایستد تا کسی برگردد و او را از زمین بلند کند، تا سوار بر کشتی سریع تری، حرکت کند ... همین روزهایی را می گویم که دارد می آید و ناخدا ی خدا، بر عرشه ی کشتی اش ایستاده است و منتظر فرصتی است تا دست غرق شده ای را بگیرد و با خود همراهش کند ...

 

نا(با)خدای مهربانــ م! من هنوز لابه لای خطوط عرفه تان گیر کرده ام...در شلوغی و شتاب این روزهایم، در درماندگی و ضعف پاهایم، در نگرانی و تشویش دلم، خودم را به شما و خدایتان می سپارم ... هل من ناصر ینصرنی؟؟؟؟

 

 

*محمدرضا شفیعی کدکنی

/ 10 نظر / 16 بازدید
ریحانه ی خدا

بسم الله الرّحمن الرّحیم سلام چه زیبا نوشتید گفت اگر در مبدا یک دهم درجه حتی از مسیرت منحرف شی در ادامه این انحراف بیش تر و بیش تر میشه به شکل هندسی ش فکر کن ان شاالله که خدا بشی فنجون ِ خدایی

سرباز گمنام

سلام بزرگوار بسیار شیوا و زیبا بود خصوصا موصوفات آخر وبتان عالی بود و ..... یک ویژگی در دریاست که من را از خودش می راند آن اینکه عصبانی می شود...می بلعد...ویران می کند ولی باز مثل سابق آرام ِ آرام می شود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!!! و دریای آرامی را که موج هایش با مرغان هوا هم آوایی می کنند مرا به یاد جمله ای از سهراب می اندازد : هر که با مرغ هوا دوست شود،خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود بعد از چند مدت وقفه طولانی برگشتیم و ادای تکلیف را مستحکم تر انجام دهیم در کهف تنهایی خود را مهیا کردیم دعا بفرمائید

شاعر شنیدنی ست

سلام عکس فوق العاده ست خداوندا رفیقم را تو یاری کن پناهش باش و در حقش تو کاری کن ... ممنون به روزم

صبرا

سلام دوست ِ خوبم ایام تسلیت ...

ساقی

سلام رفیقم.... سر به هوا شاید باشم اما رفقای خوب جایشان در دل است.... عجب حسینی شده اینجا...دلت و راهت حسینی باد برای در راه ماندگی من هم دعا کن

سرباز گمنام

سلام بزرگوار از تمام راز و رمز های عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف ساده میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود ولی .... -لا یُمکِنُ الفِرارُ مِن عِشقِ الحُسَین (علیه السلام) وَ أَعِنِّی بالبُکَاءِ عَلَی الحُسَینِ (علیه السلام) بُکَاءً شدیداً دعا بفرمائید ....

ریحانه ی خدا

بسم الله الرحمن الرحیم حسین ع را نفهمید جز آن کس که کربلای زندگی اش قدم زد آه و اشک و بارون

داش بهی

چه عجب بعد عمری یه وبلاگ دیدم ارزش خوندن داشت

زهرا

سلام بسیار زیبا ودلشین بود ممنون[گل]