.:: ح ی ر ت کده ::.









تشنه ام که شد، لیوان آب ی برداشتم و نشستم روی صندلی رو به پنجره.خیره شدم به تصویری که پنجره قاب گرفته است. چه چیزها که نمی بینی!! خیابان و ماشین ها و آدم هایی که در پی ِ نامعلومی می دوند .دوست داشتم از تک تک شان می پرسیدم امروز که جــمــعــه بود، چند بار یاد"ش" کردی؟ آن قدر که به فکر خرید لباس و کفش و روسری و گل سر و رژ لب و ... یا پارچه طرح دار چادری و مقنعه و آستین رنگ مانتوات و گیره روسری نقره ای و ... بودی، جایی برای یاد " او " در دلت خالی گذاشتی؟

یا شما آن قدر که دنبال راهکار های ارتقای مقام شغلی ات بودی یا ارتقای مدل ماشینت یا تعداد طبقات خانه ات یا ...، به راهکار های زنده کردن یاد "او" در خانواده ات هم فکر کردی؟ از صبح تا به حال که با بچه ات ریاضی کار کردی و دیکته گفتی، شد میان جمله هایت، "السلام علیک یا مولای، یا صاحب الزمان" بگویی؟ یا شما که کنار جوانت نشستی و از مشکلات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و بی عدالتی و ...گفتی، همین امروز که جمعه بود، از عدالت جهانی بعد از ظهور هم برایش گفتی و اینکه چطور باید برای زمینه سازی ظهورش حرکتی کند؟

ت ش ن ه تر می شوم ...

نگاهم را می گیرم از خیابان و آدم هایش، و بعد دوباره ساختمان هایی را می بینم که بخار دودکش هایشان خبر از آسودگی خیال ( بخوانید بی خیالی) اهالی اش می آورد ... انگار نه انگار که کمی آن طرف تر در این سرما ...

ت ش ن ه تر می شوم...

از ساختمان ها هم که بگذری، می رسی به کوه های بلندی که هنوز در شهر ما، گم نشده اند میان برج ها. حالا دیگر غروب شده است و سرخی آسمان از همان جاها نشئت گرفته است. این غروب جمعه چه ها که نمی کند با دلـــــ م!! و حالا با این لیوان آب روبه رویم چه می توانم بکنم وقتی یادم می آید : " شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمی خواهند، اگر بخواهند دعا میکنند و فرج ما می رسد ."

تو جای من بودی، می توانستی لب به آب بزنی ؟؟؟؟

ت ش ن ه تر می شوم ...

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط قــاصــدک نظرات ()





Design By : Pichak