.:: ح ی ر ت کده ::.
بسم الله الرحمن الرحیم
هستند زمان هایی که دلم برای خودم می سوزد،
فکر می کنم دور شده ام،
یا حتی به سرم می زند که مرا نمی بینی! صدایم را نمی شنوی! ...
یادم می رود « انت اکرمُ مــِن ان تُضَیّع مَن ربّــــیتــه او تُبعــِد مَن ادنــیـتـه »
اما تو که می دانی سخت در اشتباهم،
می دانی که با من «فی کل الاحوال رئوفا» بوده ای،
و خوب می دانی ام،
می دانی که می خواهم نازم را بکشی! ؛
با پدیده های مختلف صدایم می زنی،
دعوتم می کنی،
خودت را در اندازه فهم من،
کوچک و محسوس می کنی،
تا مرا متنبه کنی ...
تو همیشه مرا
آدم،
حساب کرده ای !
----------------------------------------------------------------------------
پ. ن 1: امروز توی ایستگاه اتوبوس بودم
دخترکی فال فروش اومد پیشم و گفت : فال، فال ...
یه کم نگاهش کردم،
می دونستم پولی که بدهم در جیب خودش نمی ماند!
گفتم شکلات دوس داری؟
هیچی نگفت و نشست روی صندلی کناری
( احتمالا توی دلش گفت : پ ن پ
)
چشم هایش پر بود از معصومیت،
شکلات را گرفت و رفت ...
تو فرستاده بودی اش،
و خودت جاری شده بودی در نگاهش،
در لبخندش که راضی بود به رضای تو ...
پ . ن 2: الهی
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی
دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی .......

پ . ن 3: « خیال می کنیم در سلوکمان ما اول شروع کرده ایم و می گوییم: خدایا، نکند جواب ندهی! نکند دستم را نگیری! حال آنکه قبل از اینکه ما او را صدا بزنیم، او ما را دعوت کرده است، او با زبان همه ی انبیائش دعوت کرده است، با زبان تمامی آیاتش صدا زده است، با زبان تمامی حوادث، گوش ما را فشرده است ...
انسان وقتی بر خودش مروری می کند، در می یابد که خداوند طور دیگری با او رفتار کرده است. بی خود نیست که دل اولیاء خدا این چنین می لرزد، آن همه عشق و این همه بی وفایی! »
استاد صفایی حایری

بسم الله الرحمن الرحیم
فَانْظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیفَ یحْیی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ...
ارحم الراحمینـــ م!
این روزها
زمین زنده ات و آنچه در آن است، لبریز ذکر توست...

یا نور! گل های باغچه با نام تو قد می کشند ...

و مگر می شود قدم زد در این بی نهایت رحمت،
و ذکر تو بر لب ننشیند؟
لا اله الا انت المـــــنــــان، یا بدیع السماوات و الارض ...

وقتی پرنده ها هم با آوازشان، تسبیح تو را می گویند ...

یا حی!
با این همه نشانه های زندگـــی،
دلم را هم زنده می کنی بعد از بی برگ و بار شدنش ...
شکر برای این همه لطف، مهربون خدااا
---------------------------------------------------------------------------
پ.ن: گفت خدایا پیدایش کن...
از ذهنم گذشت مگر گم شده؟!
خدایی که از میلیون ها سال پیش، نفت (گاز!) سماورم را فراهم کرده،
به فکر اینجا نبوده؟!
من که هیچ وقت به دید گمشده ندیدمش!
خدا با نظارت مستقیم و ربوبیت بی نظیرش،
رشدش می دهد برای ...
و رشدم می دهد برای ...
و مگر خدا دست پرورده اش را گم می کند؟
می گویم خدایا بــتــــاب بر او، نازنین بنده ات ...

گفت : در می زنند مهمان است گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه صدای طوفان است مزن این خانهء مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما
گفت: آرام ما خدا داریم ما کجا کار با شما داریم
و اگر روضه ای به پا داریم پدرم رفته ما عزاداریم
پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ریسمان بردند آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند مادرم داد زد بمان! بردند
بازوی مادرم سپر، اما
بین آن کوچه چند بار افتاد اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد تا نگاهش به ذوالفقار افتاد
گفت: یک روز یک نفر اما...
سید حمیدرضا برقعی
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
جمعه نوشت: آه آن "یک نفر"، کجایی؟
نمی دانم می دانی این روزها چه می گذرد به سراپرده ی محبت تو؟
دلم را می گویم،
همان که بی تاب توست،
همان که تک درختش خواستی که تنها او باشد و آسمانش تو ...
*ما به شما (شیعیان خود) توجه داریم و از یادتان غافل نیستیم...

بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ الَّذِینَ یشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَأَیمَانِهِمْ ثَمَنًا قَلِیلًا
أُولَئِکَ لَا خَلَاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ
وَلَا یکَلِّمُهُمُ اللَّهُ
وَلَا ینْظُرُ إِلَیهِمْ یوْمَ الْقِیامَةِ
وَلَا یزَکِّیهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ
«77» آل عمران
کسانی که پیمان الهی و سوگندهای خود را به بهای ناچیزی میفروشند، آنها بهرهای در آخرت نخواهند داشت؛ و خداوند با آنها سخن نمیگوید و به آنان در قیامت نمینگرد و آنها را (از گناه) پاک نمیسازد؛ و عذاب دردناکی برای آنهاست.
ساعت های پایانی سال دارد می گذرد و من فکر میکنم ...
به همه عهد هایی که بسته ام،
از ازل تا امروز ...
اصلا چرا راه دور، همین عهد هایی که موقع تحویل سال 90 بستم،
همان موقع که حول حالنا می گفتم،
و گفتی خودت باید بخواهی، شروع کنی، تا من احسن الحال را نشانت دهم ...
و من عهد بستم ...
قرار بود امسال چه بشود ... و چه شد!
یا علیم بذات الصدور؛
تو خود خوب می دانی چه عهد ها که بستم و ناتمام ماند ...
خدا ی من، آخر سالی این آیه را نشانم داده ای که چه؟؟
طاقتم را مگر نمیدانی؟
از آن طرف طه را نشانم می دهی
و اینکه با موسی (علیه السلام)
خودت، خود خودت
حرف زده ای ...
و آن وقت که خوب دلم را سوزاندی !
می کشانی ام به اینجا ...
که پیمان های شکسته شده ام را بشمارم،
و تصویر کنم آن زمانی را که
حتی نگاهم نمی کنی
آه خداااااا
هرگاه می گویم
ان ادخلتنی النار، اعلنت اهلها انی احبـــک
راستش به اهلش و آگاهی شان کاری ندارم،
فقط فریاد می زنم
تا تو نگاهم کنی
حتی اگر هیچ نگویی ...
همه فشارها و حجاب ها را تحمل کرده ام
تا روزی برسد که
بی پرده
نگاهم کنی و با من سخن بگویی ...
و حالا این آیه ات،
آتش دوباره میزند بر دل سوخته ام ...
اما خدا
یک عهد و پیمان شکسته،
مگر جز تو پناهگاهی دارد؟؟
اگر این یک آیه ات رانشانم می دهی،
من هم می شناسم بی شمار آیه هایت را
که مخاطبت
مثل من ِ عهد و دل شکسته ست ...
مونس ِ دلم،
خواستی پرونده امسالم را نگاه کنی
49 حجر و 53 زمر را هم ضمیمه اش کن ...

------------------------------------------------------------------
پ.ن1: خواستم بگم این را هم ضمیمه اش کن که سال 90 هم، سال ظهور نبود ...
خدایا یه کم که حق دارم، ندارم؟
پ.ن2: خدایا، امسال خودت نگهبان عهدهایم باش ...
در هجوم شیطان و نفس و دنیا و ...
پ.ن3:از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود ...
پ.ن4: ای پادشه خوبان، داد از غم تنهــــــایـــــــــــی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیــی

بسم الله الرحمن الرحیم
این روزا دارم نامه ی امام علی سلام الله علیه به جوانشان را می خوانم.
هر چند که مطمئنم مخاطبشان، همه ی جوان های دنیاست،
آنها که آن زمان بوده اند، و آنها که بعد از آن، آمدند و می آیند.
یک بار امتحان کن، نامه را رو به رویت باز کن، و بخوان،
و تصور کن تو، فقط تو، مخاطب مولایی.
روح که زمان و مکان نمی شناسد،
پس فکر کن همین لحظه در محضرشان هستی،
و با گوش های خودت، با صدای خودشان می شنوی ...
و ببین چه می کند کلام مولا با دلـــ ت...
"من تو را پاره ای از وجود خود، بلکه تمام وجود خودم یافتم،
چنان که اگر آسیبی به تو رسد گویا به من رسیده ...
به این سبب این نامه را نوشتم تا برای تو تکیه گاهی باشد،
چه من بمانم و چه نمانم ..."
اه ه ه ... هر بار به این جمله که میرسم،
ادامه اش بارانی می شود ...
سهم من، شده است ندیدنت مولا ...
چقدر خوب که به فکرمان بوده ای،
چه خوب تکیه گاهی ست نامه هایت، برای دلتنگی هایم ...

------------------------------------------------------------------------
پ.ن: گفت چقدر تو و فلانی به هم میاین، گفتم چی ی ی ی ، خودت !
هرچند برای شوخی گفتم، ولی خدایا به خاطر تکبرم - حتی لحظه ای- عذر می خوام.
می دونم با خودت گفتی واه، توی کوچک، اصلا هم به بنده ی نازنین من نمیای!
برای اون بنده نازنینت دعای خیر میکنم، تا حقی بر گردنم نماند...

| Design By : Pichak |

